تبليغاتX
حدیث نفس
احمدك اون بچه درونيه منه كه هنوز شيطونيهاش كار دستم ميده

 برج العرب - دبي

* جاتون خالی بود، البته شايدم نبود. يه چند روزي خدمت دوستان حاشيه خليج بودم. البته بهتر بگم ملخ خور سابق. چون الان غذاهاي زير ۱۰۰ دلار تناول نميفرمايند.

** ساعت ۶ صبح سه شنبه از از راهروي خرطوم شكلي وارد هواپيما شدم. همه جور چهره اي با هر تيپ و قيافه اي ديده ميشد.

*** حاج آقايي كه موي سفيدشو زير رنگ مو قايم كرده بود و يك كتو شلوار شيك پوشيده بود و يقه پيرهنو تا ته بسته بود (بهش ميخورد از دوستان عزيز بازاري باشن)و حاج خانوم كنارش كه حدودا دوسالي از حضرت حوا كمتر سن داشت و نوك دماغ و يه ذره از چشش پيدا بود بيشتر از همه نظرم و جلب كرد.

****صدايي از بالا سر اومد: مسافران عزيز دقايقي است از مرز هوايي جمهوري اسلامي ايران عبور كرديم و هم اكنون در آسمان امارات متحده عربي در حال پرواز هستيم.

***** اين صدا تقريبا چرت همه رو پاره كرد و منم مث همه. رفتم يه آبي به سر و صورتم بزنم. وقتي از دستشويي بيرون اومدم خيال برم داشت كه هنوز خوابم. تقريبا ديگه كسي نبود كه چادر يا روسري روي سرش باشه. فقط همون حاج آقا و حاج خانوم مذكور توي حالت قبلي بودن.) حاج خانومه همينطور زير لب يه چيزايي زمزمه ميكرد كه فكر ميكنم داشت برا سلامتي حاج آقاشون دعا ميكرد.

******بالاخره بعد از يك ساعت و چهل دقيقه فرودگاه بين المللي دبي هواپيمايي رو كه ما رو مث جارو برقي قورت داد و ما تو دلش بوديم در آغوش گرفت.  وقتي پياده شديم دماي هوا ۴۰ درجه بود و واقعا با اون كت و شلوار كوفتي مث اينكه وارد سونا خشك شده بودم. اما ترمينال درست مث حوضچه آب يخ بعد از سونا خستگيمو در اورد. بعد از چشم نگاري و انجام امور رواديد وارد دنيايي به نام دبي شدم.

*******چه مملكتيه اين دبي. هر كي با هر ن‍ژادي ، قوميتي و مليتي فكر ميكنه تو كشور خودش راه ميره. البته اينا حرفاي محمد همكارم و همراهم بود و البته زياد به دلم نشست.

******** كشوري درست كردن كه جز هتل و برج و فروشگاه هيچ چيز ديگه اي نداشت. همه چيز فراهم بود كه شما تا قرون آخر پولت رو اونجا بزاري و با جيب خالي برگردي مملكتت.

*********بالاخره كاري كه بايد انجام ميداديم، انجام شد و دوباره ۹ شب جمعه راهي فرودگاه شديم و در اونجا چنتا از خواهرايي كه از طرح ضربتي مبارزه با بد حجابي ناجا به دبي پناه اورده بودن رويت شدن. بندگان خدا به يه چيزي شبيه تيشرت به همراه يه شلوارك بسنده و از انواع تستر هاي آرايشي موجود در شاپ ها رو خودشون امتحان كرده بودن.

********* اتوبوس مارو به هواپيما رسوند.

********** هواي بد و لرزش و سكندري زدن هواپيما همه خاطره هاي خوب سفرو به باد داد. وقتي رسيديم ايران همون خانوماي فراري از دست ناجا داشتن جوراب و دستكشو روسري سرشون ميكردن و مث يك شهروند با ايمان و مسلمان و ... وارد فرودگاه امام خميني شدن.

*********** راستي تا يادم نرفته همون حاج آقا و حاج خانوم اول سفر هم با ما برگشتن و وقتي بارشونو  از روي اون نوار دوار جمع كردن يه كوه از ساك شد كه برا حمل و نقلش ۳-۴ تا باربر گرفتن.(خدا قبول كنه حاج آقا)

************ اينم علت اينكه يه چند وقتي سر و كلم پيدا نبود و نمي تونستم آپ كنم و همه سراغمو ميگرفتين.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/02/09ساعت 17:29  توسط احمدك  |